یک شنبه 4 تير 1391برچسب:, |
|
|
 |
در بی کرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد:
ابی اسمانی که میبینم و میدانم نیست...
و خدایی که نمیبینم و میدانم هست...
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها میکند پرهایش سفید می ماند... ولی قلبش سیاه میشود
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است...
من هرگز نمی نالم...قرن ها نالیدن بس است...میخواهم فریاد بزنم...!اگر نتوانستم سکوت میکنم.
من تو را دوست می دارم و تو دیگری را...و دیگری دیگری را!در این میانه همه تنهاییم.
عشق یعنی شناخت...عشق به بوی دیدارهای گهگاه زنده است با دوری و نزدیکی در نوسان است...اما دوست داشتن از این دنیاها بیگانه است...سرد نمیشود چون داغ نیست...
دوستتتت داشتن زیباست
من ادعا نمیکنم که همیشه به یاد کسانی هستم که دوستشان دارم اما ادعا میکنم حتی در لحظاتی هم که به یادشان نیستم دوستشان دارم...
نظرات شما عزیزان:
|
|
|
|
|